قالب وردپرس قالب وردپرس آموزش وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / آموزش فروش / بازاریابی و فروش در رکود اقتصادی – داستان قسمت چهارم

بازاریابی و فروش در رکود اقتصادی – داستان قسمت چهارم

ساعت یازده روز دوشنبه رایان در مقابل ساختمانی بود که نشان تجاری گلدن باکس بر روی آن خودنمائی می کرد. رایان با ورود به ساختمان خنک شدن ناگهانی هوای گرم تابستان را حس کرد. شرکت بطور آشکاری خوب به نظر می رسید و علائمی در محیط بود که نشان از یک کسب و کار خوب و رو به رشد داشت.

مسئول پذیرش به وی گفت که لنی در حال صحبت با تلفن است و او باید منتظر بماند. رایان از روی میز عسلی بروشورگلدن باکس را برداشت و مشغول بررسی آن شد ادبیات آن شبیه وب سایت شرکت بود که در آخر هفته از آن بازدید کرده بود. رایان دوباره با یادآوری انتخاب هوشمندانه نام وب سایت لبخندی زد و از اینکه پرسنل بازاریابی شرکت بین طرح بروشور با تم وب سایت ارتباط ایجاد کرده بودند خوشش آمد. یک جعبه بسته بندی پیتزا که در وب سایت برجسته شده بود در بروشور توجه او را جلب کرد. ظاهرا بسیاری از پیتزا فروشی ها از طرحهای زیبائی که برای انتقال پیامهای بازاریابی در این شرکت اماده شده بود خبر نداشتند.

شرکت لنی به پیتزا فروشیهای مختلفی کمک کرده بود تا درآمد خود را با “پوشاندن” جعبه های پیتزا با تبلیغات برای پیتزا و حتی دیگر محصولات افزایش دهند. رایان با خود اندیشید که اگر پیتزا فروشی مورد علاقه او کوپنهای تخفیف برای محصولات دیگر خود بر روی جعبه های پیتزا ارائه می داد او احتمالا پیتزای بیشتری می خرید.

اندکی بعد لنی آمد و به گرمی با رایان سلام و احوالپرسی کرد: «بیا بریم دفتر من کمی صحبت کنیم و بعدش بریم برای ناهار.»

آنها از کنار اتاقهای بزرگی که پرسنل شرکت در حال کار بودند عبور کردند. رایان گفت :«یک شرکت درست حسابی ایجاد کردی.»

لنی در جواب گفت: «ما راضی هستیم. حدود ۱۲۰ نفر در اینجا مشغولند. همه به خوبی کار می کنند. ما در اینجا یک فرایند فروش کشف کرده ایم که خیلی خوب جواب می دهد.»

رایان با شک پرسید: « منظورت همان فرآیند ۳۵۰۰ ساله است

لنی پاسخ داد: «بله. همان.» بعد درحالی که متفکر به نظر می رسید مکثی کرد و گفت:«من آماده ام که این فرآیند را به تو یاد بدهم اما قبل آن باید با  VP [1] فروش و بازاریابی فروش و بازاریابی شرکت آشنا کنم.»

برایان با هیجان گفت:« عالیه، من خیلی دوست دارم با ایشون آشنا بشم.»

لنی در حالی که آشکارا پوزخند می زد گفت: «وب سایت ما را دیدی؟»

رایان گفت:« البته، وقتی با کسی ملاقات می کنم و یا  کارت ویزیتی می گیرم این همیشه اولین کاری است که انجام می دم.»

لنی گفت:« حدس می زدم این کار را می کنی. خود من هم همین کار را می کنم. اغلب مردم این کار را می کنند.»

برایان پرسید:«پس وب سایت ما را دیدی؟» او مسئول وب سایت بود و اگر چه پیشترها نسبتا در جلب مشتریان خوب عمل می کرد اما به تازگی به اندازه ای که قبلا مشتری جلب می کرد موفق نبود.

لنی پاسخ داد: «بله و راستش را بخوای برای همین است که دوست دارم با VP ما قبل از اینکه با هم صحبت کنیم آشنا بشی. البته خوشبختانه وقتی وب سایت ما را دیدی حتما با VP ما هم آشنا شدی.»

اکنون آنها به هالی رسیده بودند که دفاتر مدیران اجرائی شرکت را در خود جای داده بود. رایان لحظه ای فکر کرد او تمام سایت را دیده بود، لیست مدیران را نیز به یاد می آورد اما به یادش نمی آمد که معاون فروش و بازاریابی در آنها دیده باشد. یک معاون عملیات در لیست بود و یک معاون توسعه بازرگانی. اگر معاون فروش و بازاریابی را دیده بود از آنجائی که عنوان شغلی مشابه خودش داشت باید در خاطرش می ماند.

ادامه دارد

[۱] ) معاون مدیرعامل. در اینجا یک بازی با کلمات انجام شده است بنابراین حروف اختصاری انگلیسی بدون ترجمه درج شد.

درباره ی محمد رضا حق پرست

نویسنده کتاب شخصیت شناسی انیگرام برای فروشندگان حرفه ای، کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی گرایش بازاریابی، 28 سال سابقه کار در صنعت و بازرگانی و 14 سال سابقه مدیریت و مشاوره

دیدگاهتان را بنویسید